تبليغاتX
زیباترین حس دنیا...

زیباترین حس دنیا...

انتظار من چه سخت است...کاش میدانستی این را...روز و شبها را چگونه این دل دیوانه سر کرد ؟

هار داسان یار ؟

امروز دلم خیلی هواتو کرده...
امروز خیلی دلم می خواد از تو بگم...
امروز بد جوری حضور دستای مهربونت رو روی شونه هام کم دارم.....
امروز هوای گریه دارم...
دلم خیلی برات تنگ شده....
خیلی به بودنت نیاز دارم......
دلم میخواد کنارم باشی......
                                     میخوام که باشی.....
می خوام سرمو بذارم رو شونه ت....
می خوام تمام دلتنگی هامو تو بغلت گریه کنم...
کاش می دونستی تو دلم چه خبره...
کاش بودی...... اما نه....
بذار داغ نبودنت همچنان به دلم بمونه....
تا قدرتو بیشتر بدونم...
واااااااااای...
اگه بیای و دوباره بری...
از من چی میمونه....؟؟؟


۱ هفته دیگه مونده....چقدر منتظر این روز بودم.....
چقدر بابتش بهت اصرار کردم....
و حالا.....اون روز داره می رسه.....
شمارش معکوس.....
۱۰
۹
۸
۷
.
.
.

یاد اون روزا که می افتم......اشکام مجال نمی دن....
این شعرو آخرین روزدیدارمون خوندی..
گفتی فقط اونایی که عاشقن از این شعر لذت می برن...
گفتی برای من میخوندی......از ته دلت....
حالا من برات می خونم... از ته دلم.......فریاد میزنم.....
هارداسان یار....ده...هاردا....
هارداسان یار....ده...
هارداسان یار....

هارداسان....
هاردا ؟؟؟


* معنیش به فارسی رو نمی نویسم....  اگه ترکی بدونی خوب می فهمی.....که اینقدر پر احساس و زیباست که نمی خوام ... با کلمات فارسی.....زیباییشو از بین ببرم....


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 23:56  توسط پرستو  | 

دوستت دارم تا ابد....

نمی دونم چم شده.....نمی تونم دیگه مثه قبل بیام و بنویسم....درست ۱ ماهه که هیچی ننوشتم....درست از روزی که دیگه ندیدمت...
همون روزی که بر گشتم...
با یه کوله بار غصه
و خاطره.....هیچ گله ای ندارم....هیچی....
وقتی وبلاگهای شما رو که می خونم میبینم
هیچ حقی ندارم که از انتظار حرف بزنم...
از دوری.....
از فاصله ها و....  

کمتر از دو هفته ی دیگه بازم می بینمت.....
شاید هر کی که این وبلاگو بخونه بگه خوش
به حالت.....آره خوش به حالم...
من خیلی خوشبختم.....خیلی خوش شانسم.....
آره خیلی خوشبختم که تو رو دارم....هیچ گله ای ندارم.....یادته...قبل از سال تحویل...اواخر نوروز ۸۴ بود ...وقتی پیشاپیش سال نو رو بهم تبریک گفتیم....یادته از خدا چی خواستم....یادته...آرزو کردم که سال جدید پر از لحظه های دیدار باشه......
این هفته ها هیچی ننوشتم....از حرفام..احساساتم....عشقم...هرچند که می دونم خودت بهتر از هر کسی می دونی که چقدر دوست دارم.....!
اگه برای دنیا فقط یک نفری.....برای من همه ی دنیایی ......
قبل از اینکه سال جدیدو کنار تو باشم....تنها چیزی که از خدا می خواستم دیدار دوباره بود...اینکه امسالو با تو آغاز کنم.....و بالاخره همین طور هم شد.....بزرگترین عیدی رو خدا به من داد.....
اما حالا دردم فرق می کنه.....دیگه هر لحظه از خدا می خوامت.....شاید اگه ندیده بودمت...این جوری نشده بود.....هر بار که دیدمت....از این رو به اون رو شدم....بیشتر از قبل عاشقت شدم...بیشتر از قبل دلتنگت شدم.....بیشتر از قبل میترسم ... عشق هیچ وقت به انتها نمی رسه...هیچ نهایتی واسش وجود نداره.....هربار که معشوقتو میبینی...بیشتر از قبل به عشقت پی می بری.....حتی مجنون...حتی فرهاد ...حتی...هم به نهایت عشق نرسیدن......شاید همین بی انتها بودنه که ارزش عشقو اینقدر بالا می بره....اینقدر عشقو الهی میکنه.......
 همیشه یه ترسی کنج دلم لونه کرده.....ترس از دست دادن تو...یادته یه بار بهت گفتم ...؟ گفتم که می ترسم بزاری و بری....بهم گفتی...به این آسونی از دستم نمیدی...
حرفات بهم دل گرمی داد ......  ولی حالا از این میترسم که تو رو از من بگیرن....
همیشه کنارت می مونم......همیشه دوستت خواهم داشت......بهت قول میدم....
کاش تو هم میتونستی قول بدی....! از ته دلت.......کاش تو هم بتونی عاشقم بمونی...........
همهی این حرفا رو زدی و همشو باور کردم ...اما همون ترس نمی زاره که خیالم راحت راحت باشه......
خیلی دوستت دارم ....
به امید دیدار دوباره.......بوس بوس.....
کمتر از ۲ هفته دیگه میبینمت...... کمتر از دو هفته دیگه دستاتو میگیرم تو دستم.... و بهت میگم دوستت دارم ........

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 23:57  توسط پرستو  | 

سال نو مبارک....


عکس قشنگت روبروم
نگاه تو تو چشمام
قصه میگن چشمای تو
از عشقی بی سرانجام
از اون روزا تا این شبا....
انگار یه عمر گذشته
ببین که شیشه دلم
تو دسته تو شکسته ......

نگو نگو....تموم شده

گذشته ها گذشته...
این فاصله میون ما طلسم سر گذشته
بمون بمون که اشک غم 
نشسته توی چشمام
نمی شنوی فریادمو که بی تو خیلی تنهام....
 می خوام تو شبهای خودم خلوت کنم به یادت
تو شهر رویا گم بشم به یاد خاطراتت
تو نیستی و بدون تو فضای خونه سرده
بیا ای عشق خوب من 
دلم هواتو کرده...

 

راستش اصلا فکر نمی کردم که اینجوری بشه.....! خیلی دلم می خواست ببینمت.....خیلی دلم می خواست سال نو رو با تو شروع کنم......ولی... اصلا فکرشو نمی کیردم بشه....فکر نمی کردم ببینمت ... درست روز آخر سال بود که فهمیدم....واااای خدا....یعنی کمتر از بیست و چهار ساعت دیگه می بینمت ؟ 
لحظه سال تحویل رو کنار هم نبودیم....شنیده بودم اون لحظه هر چی از خدا بخوای بهت می ده.....نمی دونم تو چی خواستی....اما من از ته دلم....فریاد زدم و تو رو خواستم.....از خدا خواستم...همیشه ...هر جا که هستی  خوشبخت باشی ......و هزاران چیز دیگه....
نمی خوام از روزایی که با هم بودیم بنویسم....به قول تو خصوصی تر از اونه که کس دیگه ایی بخواد بدونه......نمی خوام با نوشتن زیبایی شونو بگیرم.....لحظه هایی که.........
خیلی بهم خوش گذشت....خیلی........بیشتر از اونی که فکرشو می کردم یا انتظارشو داشتم....
دیگه عیدی از این بهتر ؟ دیگه چی از خدا می خوام ؟ ......


+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1384ساعت 10:4  توسط پرستو  | 

مدتی است که اشک هایم....اشک های دلتنگیم...برای تو.....مانند قبل نیست...

دیگر اشکهایم مانند گذشته  تسکین دهنده ی گونه هایم نیست....

بلکه مانند شلاقیست که عذابم می دهد....
 

     
          و من با هر یک قطره آن قریادی به وسعت  بزرگی تو سر می دهم...

کاش زودتر به پایان برسد...

در کدام طلوع و کدام غروب ....؟

دیگر برایم مهم نیست...

برای دیدنت....
مستی دلتنگی هم آرامم نمی کند...

دوستت دارم به معنای حقیقی دوست داشتن.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 14:45  توسط پرستو  | 

از صمیم قلب دوستت دارم....

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم...
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی..
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم.....
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود..
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است...
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی....
فرسنگها...را خواهم پیمود....
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست...
و قلبم در آرزوی تو می سوزد....
آنگاه که از برابر  دیدگانم دور شوی.....
خورشید وجودم پنهان می گردد.....
ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد....
و به دنیای غریبی می برند....
همیشه در قلبم حضور داری....
عشقت زندگیم را گلباران کرده است..
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام

 

 

 

عشق من

فاصله ها....فاصله ها..........نمیدنم تا کی باید این دوری رو تحمل کنیم.......نمی دونم تا کی باید انتظار بکشیم....نمی دونی چقدر منتظر این لحظه بودم.......چقدر انتظارشو می کشیدم.......حالا که بلیط های هواپیما جلومه........باید بفهمم که .....نمی تونم بیبنمت....... من دارم میام اونجا و تو داری از اونجا میری.....هیچ کاری هم نمیشه کرد...........................آخه چرا ؟

[ خدای من.....چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟ ]
آخه چرا من ؟ آخه چرا ما ؟
خدای من تو که می دونستی.....من چقدر منتظر این لحظه بودم ؟
چقدر دلم می خواست سال جدیدو کنارش باشم......

ولی حالا........همه چیز به هم ریخت....

دیشب وقتی فهمیدم که به احتمال زیاد همدیگرو نمی بینیم....... همه ی گریه هامو کردم....سعی کردم خودمو آماده کنم که وقتی میام اونجا و جای خالیت رو می بینم...بتونم تحمل کنم......اما هنوزم.......امید دارم..به چی نمی دونم......اما یه حسی ته دلم هست که میگه می بینمت....راست یا دروغش نمی دونم...شاید فقط یه حسه....شاید به خاطر این حسه که من هنوز خودمو نباختم.......اما اگه....درست نباشه چی ؟......نمی خوام حتی بهش فکر کنم.....امروز که صداتو شنیدم......پر از غصه بود....می دونم تو هم ناراحتی......اما عزیزم چه میشه کرد......شاید قسمت نیست.....شاید خواست خدا اینه...اما هر چی که هست خیلی سختـــــــــــــــــــــــــــــه....... نمی خوام این بار که باهات حرف می زنم بازم ناراحت باشی......نمی خوام هیچی ناراحتت کنه......حتی خود من .........نمی خوام هیچ وقت غمگین بیبنمت......مهم نیست..... هر چی که هست...نباید ناراحتت کنه.....فکر نکن این حرفا رو می زنم برای اینکه که برام مهم نیست ...که میبینمت یا نمیبینمت........خودت خوب می دونی که تنها چیزی که از خدا می خوام تویی...........فقط 1 دقیقه ببینمت......فقط 1 دقیقه جسمتو کنار خودم حس کنم....فقط 1 دقیقه...دستاتو بگیرم...فقط 1 دقیقه در آغوشت باشم........فقط 1 دقیقه هرم نفسهایت را به روی صورتم حس کنم......فقط 1 دقیقه.......................

نازنینم....هر جا که هستم.......هر جا که باشم.......به یادت هستم...........

.....از صمیم قلبم دوستت دارم.........


در جوی زمان,در خواب تماشای تو می رویم
سیمای روان,با شبنم افشان تو می شویم
پرهایم ؟
             پرپر شده ام.
چشم نویدم
                
به نگاهی تر شده ام.

این سو....... نه .......آن سویم.
و در آن سوی نگاه
چیزی را می بینم......چیزی را می جویم.
سنگی میشکنم
                      
رازی با نقش تو می گویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 15:34  توسط پرستو  | 

فاصله ها....( به عزیزترینم...)

در میان من وتو فاصله هاست... گاه می اندیشم...می توانی تو به لبخندی...این فاصله را برداری !
تو توانایی بخشش داری...دستهای تو توانایی آن را دارد...که مرا زندگانی بخشد...
شور عشق و مستی...

وتو چون مصرع شعری زیبا...سطر برجسته ای از زندگی من هستی...
دفتر عمر مرا...با وجود تو شکوهی دیگر...رونقی دیگر هست...می توانی تو به من ... زندگانی بخشی...یا بگیری از من آنچه را می بخشی...

بی تو من چیستم ؟
ابر اندوه...بی تو سرگردان تر از پژواکم
در کوه...گردبادم در دشت...برگ پاییزم
در پنجه باد...بی تو سرگردان تر از
نسیم سحرم..
بی تو ..اشکم...دردم...آهم...
آشیان برده ز یاد...
بی تو خاکستر سردم...خاموش...

نتپد دیگر در سینه من دل با شوق...
نه مرا بر لب...بانگ شادی...
بی تو وحشت هر زمان می دردم....

بی تواحساس من از زندگی
بی بنیاد...کاستن...کاهیدن...کاهش جانم...

کم کم چه کسی خواهد دید ...مردنم را بی تو... بی تو مردم...مردم...
چه کسی باور کرد...جنگل جان مرا...آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

                            

                              تقدیم به عزیزترینم....
                                                     

                                                 همیشه دوستت خواهم داشت.....
                                                                                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383ساعت 20:8  توسط پرستو  | 

فقط زمان می تواند عظمت عشق را درک کند


روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردندخوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شدكه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من
كمك كن ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد.  دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بياید تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي. عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 14:49  توسط پرستو  | 

ای کاش... / عشق حقیقی...

ان زمان که مانند پرستویی زیبا در افاق وجودم پر کشیدی چه صمیمانه در کنج دلم جا گرفتی وحالا محبت راتنها و تنهادر گرو چشمان افسونگر تو میبینم ای کاش در کنارم بودی تا برگ برگ درخت زندگیم را به پایت فنا و نابود کردم ای کاش در کنارم بودی تا سیر نگاهت می کردم تا جبران لحظه هایی را کنم که ارزوی دیدنت را داشتم ای کاش در کنارم بودی تا در سحر گاه تنهای تا نماز عشق را تنها و تنها با تو اقامه می کردم ای کاش


گل سرخي براي محبوبم
 
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد  وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
 
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1383ساعت 23:54  توسط پرستو  | 

سالگرد...........مبارک.


اي نزديك

درنهفته ترين باغ ها ، دستم ميوه چيد.
واينك ، شاخة نزديك! از سرانگشتم پروا مكن.
بي تابي انگشتانم شورربايش نيست ، عطش آشنايي است.
درخشش ميوه! درخشان تر.
وسوسة چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترين سنگ
سايه اش را به پايم ريخت.
ومن ، شاخة نزديك!
از آب گذشتم ، از سايه به در رفتم ،
رفتم ، غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم
واينك ، در خميدگي فروتني ، به پاي تو مانده ام.
خم شو ، شاخة نزديک

 

دوستت دارم را با کدامين واژه بيان کنم؟


واژها براي بيان احساس همانند مترسکهايي هستند در مزارع براي ترسانيدن پرندگان، وقتي نگاه خود گوياي همه چيز است کلام چه معنايي مي تواند داشته باشد؟
در تئاتر زندگاني با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازيگر چه نقشي هستم با سناريويي از قبل تنظيم شده و تو هنرپيشه مهمان قلبم. تو را گرامي داشتم با آنچه که بودي و مي پرستمت با آنچه که هستي.
تو شدي خداي کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش ليلي... ولي اينبار ليلي بدون مجنون و شيريني بدون فرهاد، چون تو خدا بودي و نه مجنون و نه فرهاد.
شايد در ابتدا فقط بازي ميکردم بازي بدون فکر و شايد حتي بدون احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگي بايد بازي کرد و بازي داد.
لحظه ايي به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعني ...
زندگي من برهوت بود برهوتي خشک و بي پايان با خداهايي کوچک و از بين رفتني مثل بتهاي گلي شکننده تا اينکه تو آمدي برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنياي من را روشن کرد هرچند از درخشندگي اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگري نبودم حتي خود تو، تو که خود مولد آن نور بودي و منِ گمراه دنبال مولّد آن مي گشتم چقدر خام و احمق بودم.
تو دنيا ي من بودي و من بدنبال دنيا مي گشتم چون کبوتري سرگشته و بي آشيان هر آشياني را مأمن خود تصور مي کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشته گي ها بودي.

f

من درياچه ايي از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه اي از آن .
تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندي
و من را از درياچه محبتت لبريز نمودي.
حال من عابد درگاه نورم نوري که روشن کننده زندگي من است و لحظه لحظه تشنه، تشنه محبت تو، اي معبودم.
چون شدي افسونگر شبهاي من

غم و غصه تو دلم کاري نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 22:38  توسط پرستو  |